به نام خدا
احساس میکنم این روزها کلماتم در باتلاقی از انکار فلسفه ای انکاری معلق شده!
گوشی را که میگذارم تک تک کلماتش در گوشم می پیچد و در مغزم همهمه ای به پا میکند و مغز پاشنه اش را چند باری روی ته مانده احساس منجمدم می چرخاند...

بچسب به زندگیت... به خاطر کی؟ به خاطر چی؟... بهانه دست کسی نده... تو که مشکلی نداری... دیگه چی می خوای...؟ هنوز جوونی و کله ات داغه... فلانی و فلانی و... رو یادته؟ چه آدمهای تکی بودن.......! فلانی و فلانی و..... رو یادته؟ چه آدمهای کودن بیسواد ترسویی بودن......
دستانم یخ می زند... یادم می آید... هرچه را که دیده ام و آنچه را شنیده ام... حتی جمله های کتاب قلعه حیوانات را... حتی صحنه های مستند راز بقا را..
مصرعی از خطوط در هم افکارم میگذرد: هوشیاری بیار! اینجا کسی هشیار نیست!
نمی دانم خوابم یا بیدار٬ شاید باورم نمیشود خواب یا بیداری را... نمیدانم! نمیدانم!
اینجا برخورد یا تلاقی اندیشه معنا نمی دهد... حمل سپر فقط به هنگام حمله قانونیست! قانون گفتنی و شنیدی!
اینجا سپر در هر پوششی یعنی شیپور جنگ!
اگر در همه جا بودن یا نبودن مساله باشد٬ در این نقطه که من ایستاده ام ٬ مساله انکار بودن یا انکار نبودن است!
زندگی و اندیشه و فرهنگی که محصولاتش معجون یا مجنونی مثل من باشد در بستری از انکار است... انکار٬ انکار٬ باز هم انکار...
ما حتی مرگ را هم انکار میکنیم و زندگی را هم!
بچسب به زندگی! زندگی ای که هم تو او را و هم او تو را انکار میکند!
اینجا همه چیز٬ حتی چسبیدن در فرد معنا میشود! جمع فقط سرعتت را میگیرد!
سعی کردم معنای چسب را با نگاهی به اطراف حلاجی کنم: اگر نری ماده ای بیاب! و اگر ماده ای نری! اگر نه به آسمان نگاه نکن! چپ و راستت را هم! بی خطر و نا محسوس رد شو! ....و......
درس و پژوهش این روزها تبصره ایست خوشایند!
خوب که نگاه میکنم دو راه می ماند: یا تو انکار را ببلع یا انکار تورا !
مطالب مرتبط: چه دشوار است!
+ نوشته شده توسط نی پرست در شنبه 8 اردیبهشت1386 و ساعت
23:37 |